لینک سوال سی و پنجم:http://asksonnat.blogfa.com/post/30
پاسخ جناب عمر فاروق
سلام علیکم و رحمة الله
دوست عزیز اینکه در کتب و منابع اهل سنت تصریح بر اجماع بیعت با
حضرت ابوبکر شده شکی نیست
اما بنده از اصلی ترین کتاب روایی خود شما یعنی اصول کافی اثبات میکنم
که اجماع بر خلافت حضرت ابوبکر صورت گرفته:
لكافي 8 245 حديث القباب ..... ص : 231
حَنَانٌ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ كَانَ النَّاسُ أَهْلَ رِدَّةٍ بَعْدَ النَّبِيِّ ص إِلَّا ثَلَاثَةً فَقُلْتُ وَ مَنِ الثَّلَاثَةُ فَقَالَ الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ وَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِيُّ وَ سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْهِ
ملاحظه میکنید که در این روایت به جز سه نفر همه مردم (یعنی کسانی که با
حضرت ابوبکر بیعت کردند) مرتد شده اند
حال اجماع صورت گرفته یا خیر!؟
برادر عزیزم جناب علی مع الحق بنده تعدادی از سوالات شما را اماده کرده ام
مخصوصا جواب نقد شما به سوال اول ،
فقط اگر فضای بهتری برای مباحثه و پاسخگویی در این سایت ایجاد
میکردید خیلی بهتر بود
به این شکل واقعا مشکل است
نقد پاسخ به سوال سی و پنجم
علیکم السلام و رحمة الله
برادر عزیز شما میگویید شکی در اجماع نیست در حالی که بنده دلایلی آوردم که نشان میدهد اجماعی در کار نبوده و حتی به گفته جناب عمر عملی فلته اتفاق افتاده است.
ثانیا در کجای این روایت آمده است که مرتد شدن صحابه به دلیل بیعت با ابوبکر در سقیفه بوده است؟
دلیل مرتد شدن عدم همراهی صحابه با امام علی علیه السلام بوده و نه اجماع در سقیفه!!!
ظبق روایات اهل سنت هرکس از امام زمانش اطاعت نکند مرتد میشود و این خود اثبات میکند که امام زمان صحابه ، امام علی (ع) بوده است و نه ابوبکر
ثالثا مشابه این روایت در کتب اهل سنت نیز آمده است با این تفاوت که شیعه چند تایی باقی گذاشته است. اما عایشه میگوید کل عرب مرتد شدند!!!
عن عايشه قالت: لما قبض رسول الله صلي الله عليه و سلّم ارتدت العرب قاطبةً و اشرأبت النفاق. پيغمبر که از دنيا رفت همه عرب از بيخ و بن مرتد شدند و نفاق در ميان آنها اوج گرفت.
کتاب البداية و النهاية، ج6، ص33.
همانطور که ذکر شد چیزی که ما از این حدیث برداشت میکنیم این است که بسیاری صحابه به دلیل عدم اطاعت از امام زمانشان حضرت امیر علیه السلام و سکوت در برابر جریان سقیفه مرتد شدند
در مورد فضا بنده سعی میکنم پاسخ های دوستان را در مواردی که جامع باشد به صورت پست مجزا بیاورم و قضاوت به عهده خواننده باشد . البته وقتی پاسخ در پاسخ بشود و بحث طولانی ، مجبوریم بحث را در نظرات ادامه دهیم. زیرا اولا بحث شلوغ میشود و ثانیا گذاشتن بیش از یک پست برای جواب یک سوال خودش عدالت را زیر سوال میبرد. منتظر پیشنهادات شما نیز هستم
پاسخ مجدد جناب عمر فاروق
سلام علیکم
فرمودید:
ثانیا در کجای این روایت آمده است که مرتد شدن صحابه به دلیل بیعت با ابوبکر در سقیفه بوده است؟
دلیل مرتد شدن عدم همراهی صحابه با امام علی علیه السلام بوده و نه اجماع در سقیفه!!!
دوست عزیز در ادامه همین روایت امده است
قَالَ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ دَارَتْ عَلَيْهِمُ الرَّحَى وَ أَبَوْا أَنْ يُبَايِعُوا حَتَّى جَاءُوا بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع مُكْرَهاً فَبَايَعَ وَ ذَلِك"""""""
حنان از پدرش از امام باقر (ع) فرمود همه مردم بعد از پيغمبر اهل رده بودند جز سه كس، من گفتم آن سه كس كه بودند؟ در پاسخ فرمود مقداد بن اسود و ابو ذر غفارى و سلمان فارسى رحمة اللَّه و بركاته عليهم سپس اندكى مردم ديگر هم پس از مدت كمى معرفت پيدا كردند، فرمود: هم- اينانند كه گردونه حق بر آنها گرديد و دست بيعت ندادند تا امير المؤمنين (ع) را آوردند و بزور از او بيعت گرفتند و اينست معنى گفته خدا تعالى (144- آل عمران) و نيست محمد (ص) مگر رسولى كه پيش از وى رسولانى درگذشتهاند آيا اگر او هم مرد و يا كشته شد مرتجع شويد و بعقب برگرديد و هر كس بر سر دو پاشنه خود بعقب برگشت و پشت بحق داد هرگز هيچ زيانى بخدا نرساند و محققا بزودى خداوند بشاكران پاداش نيك دهد.
روضه كافى-ترجمه كمرهاى، ج2، ص: 85
ملاحظه میکنید که در خود روایت هم اشاره شده است که ان گروه مرتدین
کسانی هستند که با ابوبکر بیعت کرده و از حضرت علی هم میخواهند بیعت بگیرند
نقد پاسخ مجدد جناب عمر فاروق
عليكم السلام
برادر عزیز بحث بر سر اجماع در سقیفه بود در کجای این روایت آمده است همه کسانی که مرتد شده اند در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند؟؟؟؟
عباس عبدالمطلب عموی علی(ع) و فرزندانش عبدالله و فضل و قثم و نیز خالد بن سعید بن عاص و براء بن عازب و حذیفه بن الیمان و ابولهیثم التیهان و .... بسیاری از کسانیکه در ماجرای خلافت رسول الله(ص) از علی(ع) جانبداری و با ابوبکر مخالفت کردند و حتی گروهی از آنان برای اظهار عدم رضایت خویش در خانه حضرت فاطمه(س) اجتماع کردند، در شمار غیر مرتدین نیامده است!
اینها که در کتب شما هم آمده که با ابوبکر مخالف بودند پس چرا اینها هم جزو مرتدین هستند؟؟؟
پس معلوم میشود ملاک ارتداد بیعت با ابوبکر در سقیفه نمیباشد
بلكه منظور إرتداد از أهمّ دستورات نبي مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) است كه عبارت از أمر ولايت میباشد.
از این گذشته بنده روایت مشابه را دز کتاب خودتان از قول عایشه آوردم . اگر شما بخواهید دلیل ارتداد را حضور در سقیفه بدانید که کل مذهبتان دچار اشکال میشود؟
شما میخواهید با این روایت که هیچ ارتباطی به اجماع ندارد ؛ اجماع را اثبات کنید در حالی که علمای خودتان با اشاره مستقیم به سقیفه میگویند هرگونه صحبت از اجماع گزاف استماوردى شافعى ( متوفّاى 450) و ابويعلى حنبلى ( متوفّاى 458 ) كه به صراحت گفتهاند : در بيعت ابوبكر ، اجماعى در كار نبوده و هر گونه سخن از اجماع ، گزاف است .
شما مىگوييد : تمامى صاحب نظران از اصحاب ومهاجرين در انعقاد بيعت ابوبكر دخالت داشتند و حال آنكه مفسّر بزرگ شما قرطبى ( متوفّاى 671 ) با صراحت منكر آن است و مدّعى است:
خلافت ابوبكر فقط به واسطه بيعت عمر منعقد گرديد
پاسخ سوم جناب عمر فاروق
در این روایت امده است که منظور از مرتدین هم- اينانند كه گردونه حق بر آنها گرديد و دست بيعت ندادند تا امير المؤمنين (ع) را آوردند و بزور از او بيعت گرفتند.
حال بنده از شما سوال میکنم بنا بر عقیده شما چه کسانی با حضرت علی بیعت نکردند و ایشان را به زور به بیعت با حضرت ابوبکر واداشتند؟
ایا این افراد همان کسانی نبودند که با حضرت ابوبکر بیعت کردند؟
و اگر اینطور نیست اینها چه کسانی بودند و حضرت علی را وادار به بیعت با چه کسی کردند؟
اما اگر شما با دلالت این روایت بر اجماع مشکل دارید بنده روایت دیگری از خصال صدوق
می اورم که خود حضرت علی اقرار میکنند که امت بر خلافت حضرت ابوبکر اجماع کرده اند:
فقالوا يا أمير المؤمنين ضيعت نفسك و تركت حقا أنت أولى به و قد أردنا أن نأتي الرجل فننزله عن منبر رسول الله ص الحق حقك و أنت أولى بالأمر منه فكرهنا أن ننزله من دون مشاورتك فقال لهم علي ع لو فعلتم ذلك ما كنتم إلا حربا لهم و لا كنتم إلا كالكحل في العين أو كالملح في الزاد و قد اتفقت عليه الأمة التاركة لقول نبيها و الكاذبة على ربها و لقد شاورت في ذلك أهل بيتي فأبوا إلا السكوت
بن الخصال ج : 2 ص 462
جالب اینجاست علما و فقهاء اخباری بزرگ شیعه مثل کلینی، صدوق، حلی و مجلسی که با علما اصولی شیعه بر سر حجیت اجماع اختلاف دارند،
دلیل عدم حجیت اجماع را به صدر اسلام
و اجماع سقیفه ارجاع میدهند و می گویند اصل واژه اجماع موقعی شروع شد که صحابه بر خلافت ابوبکر اجماع کردند
جایگاه مکتب اصولی و اخباری 108 ص مولف سید محسن ال سید غفور
اما در مورد اینکه فرمودید در منابع اهل سنت روایتی دال بر اجماع بر خلافت حضرت ابوبکر وجود ندارد حال نگاه کنید:
فقال قائل من الأنصار : أنا جذيلها المحكك، وعذيقها المرجب، منا أمير، ومنكم أمير، يا معشر قريش . فكثر اللغط، وارتفعت الأصوات، حتى فرقت من الاختلاف، فقُلْت : ابسط يدك يا أبا بكر، فبسط يده فبايعته، وبايعه المهاجرون ثم بايعته الأنصار. بدایة و نهایة ج5 ص215 بخاری6830
اما فرمودید:
از این گذشته بنده روایت مشابه را در کتاب خودتان از قول عایشه آوردم . اگر شما بخواهید دلیل ارتداد را حضور در سقیفه بدانید که کل مذهبتان دچار اشکال میشود؟
اولا ما حضور اصحاب در سقیفه را دلیل بر ارتداد نمیدانیم شما باید
حضور در سقیف را ارتداد بدانید چرا که در منابع خود شما امده است
ثانیا لطفا اسناد و منابع این روایت را بفرمایید تا بررسی شود
ثالثا وقتی این روایت را با بسیاری از روایات دیگر حضرت عایشه
مقایسه کنیم به ضعف این روایت پی خواهیم برد چرا که
حضرت عایشه در بسیاری از احادیث بخاری و مسلم اصحاب پیامبر
از مهاجرین و انصار را مدح نموده و مناقب انها را مطرح کرده است
حال چطور ممکن است ایشان بعد از پیامبر قاطبه عرب از جمله
مهاجرین و انصار را مرتد بدانند !!
نقد راند سوم
با سلام مجدد خدمت شما برادر عزیز
حداقل انتظاری که در یک مناظره میرود این است که زمانی که قصد ایجاد شبهه جدید دارید و دلایل جدید می آورید ابتدا شبهات و سوالات وارده از طرف مقابل را پاسخ دهید
بنده در قسمت قبل سوالاتی مطرح کردم که متاسفانه پاسخ نفرمودید
از جمله مورد زیر که انتظار دارم دفعه بعد ابتدا به آن پاسخ دهید:
بنده از شما سوال کرده بودم:
عباس عبدالمطلب عموی علی(ع) و فرزندانش عبدالله و فضل و قثم و نیز خالد بن سعید بن عاص و براء بن عازب و حذیفه بن الیمان و ابولهیثم التیهان و .... بسیاری از کسانیکه در ماجرای خلافت رسول الله(ص) از علی(ع) جانبداری و با ابوبکر مخالفت کردند و حتی گروهی از آنان برای اظهار عدم رضایت خویش در خانه حضرت فاطمه(س) اجتماع کردند، در شمار غیر مرتدین نیامده است!
اینها که در کتب شما هم آمده که با ابوبکر مخالف بودند و در سقیفه حضور نداشتند پس چرا اینها هم جزو مرتدین هستند؟؟؟
پس معلوم میشود ملاک ارتداد بیعت با ابوبکر در سقیفه نمیباشد
بلكه منظور إرتداد از أهمّ دستورات نبي مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) است كه عبارت از أمر ولايت میباشد.
انتظار میرود بار دیگر که قصد پاسخگویی داشتید ابتدا این سوال و سوالات این پست را پاسخ دهید و سپس مطلب جدید مطرح کنید
فرمودید در این روایت امده است که منظور از مرتدین هم- اينانند كه گردونه حق بر آنها گرديد و دست بيعت ندادند تا امير المؤمنين (ع) را آوردند و بزور از او بيعت گرفتند.
یادآوری میکنم بحث ما بر سر اجماع در سقیفه میباشد شما باید دلایلی اقامه کنید که نشان دهد در سقیفه اجماع صورت گرفته است نه اینکه کسانی به واسطه سکوت و عدم حمایت از امام علی علیه السلام کار را به جایی رساندند که عمر امام را بزور بیاورد تا از او بیعت بگیرد.
قبلا هم گفتم که مطلب عدم اطاعت از امام علی با اجماع در سقیفه متفاوت است
کسانی که مرتد نشده اند کسانیند که بعد از ماجرای سقیفه و بیعت اجباری نه تنها مثل خیلی از قبایل(مانند قبیله بنی هاشم بیعت نکردند بلکه ، بلکه به حمایت از امام علی برخواستند و حق او را مطالبه کردند همانطور که در روایتی که خود شما آورده اید میگوید تعداد این افراد 12 نفر بوده است که به حمایت عملی از امام علی علیه السلام روی آوردند
بگذارید داستان را از زبان صحیح بخاری ، صحیح ترین کتاب خودتان برایتان بگویم:
در صحیح بخاری عمر میگوید
حين توفى اللّه - نبيّه صلّى اللَّه عليه وسلم - أنّ الأنصار خالفونا
صحيح البخارى ، ج8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا
به گفته عمر همه انصار با آن دو مخالف بودند. اما زمانی که او قبیله بنی ساعده را دید خشنود گشت و گفت : وقتى چشم من به قبيله اسلم ( از قبايل بزرگ عشاير اطراف مدينه ) افتاد ، يقين كردم كه پيروزى ما قطعى است
او با هم دستی این قبیله توانست انصار و مهاجرین را بترساند و وادار به سکوت کند
و حتی قبیله بنی هاشم که طبق روایات خودتان تا شش ماه بعد از سقیفه هم با ابوبکر بیعت نکردند:
فقال رجل للزهري: فلم يبايعه عليّ ستة أشهر؟ قال: لا، ولا أحد من بني هاشم.
مردى به زهرى گفت: آيا درست است كه علي در طول شش ماه بيعت نكرد؟ پاسخ داد: علي و هيچيك از بنى هاشم در طول اين مدت بيعت نکردند.
الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 5، ص 472، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ؛
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 236، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛
الاسفرائني، الإمام أبي عوانة يعقوب بن إسحاق (متوفاي: 316هـ)، مسند أبي عوانة، ج 4، ص 251، : ناشر: دار المعرفة – بيروت.
فرمودید لطفا اسناد و منابع این روایت را بفرمایید تا بررسی شود
ابن
کثيردمشقي سلفي نقل مي کند:
عن عايشه قالت: لما قبض رسول الله صلي الله عليه و سلّم
ارتدت العرب قاطبةً و اشرأبت النفاق.
پيغمبر که از دنيا رفت همه عرب از بيخ و بن
مرتد شدند و نفاق در ميان آنها اوج گرفت.
کتاب البداية و النهاية، ج6، ص33.
آقاي
شوکاني مي گويد: روايت صحيح است.
نيل الاوطار، ج1، ص36
و همچنين حاکم نيشابوري در
مستدرک الصحيحين، ج3، ص260 و امام قرطبي، در ج8، ص147 و آقاي عبدالرزاق صنعاني در
المصنف، ج1، ص152 و ابن سعد در طبقات، ج2، ص191
میبینید که روایت صحیح میباشد بنابراین شما باید پاسخگو باشید که دلیل ارتداد اعراب بعد از فوت پیامبر آن هم از بیخ و بن چه بوده است؟
اما روایتی را آوردید از جلد دوم الخصال!!!
اولا الخصال یک جلدی است برادر
و ثانیا روایت را کامل نیاوردید
و ثالثا این روایت نیز حرفی از اجماع در سقیفه نزده است و همانطور که گفته شد بیانگر این است که انصار و مهاجرین از ترسشان سکوت کردند و از امام زمانشان حمایت نکردند و به همین دلیل مرتد شدند.
رابعا اگر متن کامل را می آوردید خود این روایت بر ضد شما است و بیان میدارد که بزرگان صحابه با ابوبکر مخالف بودند و در مسجد بر ضد آن ها سخنرانی کرده اند
متن کامل روایت:
http://lib.eshia.ir/15339/1/462
جناب عمر فاروق بنده ترجمه کامل روایت را می آورم و از شما تقاضا دارم به صورت کامل ترجمه این روایت را مطالعه فرمائید. و بدون تعصب به این فکر کنید که اگر این روایت که صحیح السند نیز میباشد. یک درصد واقعیت باشد و واقعا اتفاق افتاده باشد آخرت ما چگونه خواهد بود
ترجمه کامل روایت:
عثمان بن مغيره از زيد بن وهب نقل مىكند كه گفت: كسانى كه نشستن ابو بكر در مقام خلافت و پيشى گرفتن او بر على بن ابى طالب (ع) را انكار كردند، دوازده نفر از مهاجران و انصار بودند، از مهاجران خالد بن سعيد بن العاص و مقداد بن اسود و أبيّ بن كعب و عمّار بن ياسر و ابو ذر غفارى و سلمان فارسى و عبد اللَّه بن مسعود و بريدة الاسلمى، و از انصار خزيمة بن ثابتذو الشهادتين و سهل بن حنيف و ابو ايوب انصارى و ابو الهيثم بن تيهان و جز آنها.
چون ابو بكر به منبر رفت با خود مشورت كردند، بعضى از آنها گفتند: بهتر است برويم و او را از منبر پيامبر خدا (ص) پايين بكشيم، ديگران گفتند: اگر چنين كنيد خود را به زحمت انداختهايد و خداوند فرموده است: «خود را با دست خود به هلاكت نيندازيد» بلكه ما را نزد على بن ابى طالب (ع) ببريد تا با او مشورت كنيم و از فرمان او اطلاع حاصل كنيم، آنها نزد على (ع) رفتند و گفتند: يا امير المؤمنين، خود را ضايع كردى و حقى را كه تو به آن شايستهتر بودى رها ساختى و ما اراده كردهايم كه آن مرد را از منبر پيامبر خدا (ص) پايين بكشيم، زيرا كه حق، حق توست و تو به اين كار از او شايستهترى، ولى ناخوش داشتيم كه بدون مشورت تو او را پايين بكشيم.
على (ع) به آنان فرمود: اگر چنين كنيد براى آنها جز دشمن در حال جنگ نخواهيد بود و چيزى جز مانند سرمه چشم يا نمك توشه نخواهيد بود و امّت كه سخن پيامبر را رها كرده و به خدا دروغ بسته است، بر اين كار اتفاق كردهاند، و من با اهل بيتم در اين باره مشورت كردهام و آنها جز سكوت نخواستهاند و اين به جهت خشمى است كه در سينههاى اين قوم است و با خدا دشمنى و اهل بيت پيامبرش دشمنى دارند و آنان خونهاى جاهليت را مطالبه مىكنند، به خدا سوگند اگر چنين كنيد، آنان شمشيرهاى خود را عريان مىكنند و آماده جنگ مىشوند، همان گونه كه اين كار را كردند و مرا مقهور و مغلوب ساختند و اعتراف مرا خواستند و به من گفتند: بيعت كن و گر نه تو را مىكشيم و من چارهاى نيافتم جز اينكه اين قوم را از خودم دفع كنم، و اين بدان جهت بود كه سخن پيامبر (ص) را به ياد آوردم كه فرمود: يا على، قوم امر تو را شكستند و بدون تو در آن استبداد كردند و در باره تو مرا نافرمانى كردند، بر تو باد صبر تا امر خدا فرود آيد، آگاه باش كه آنان به زودى و حتما به تو نيرنگ خواهند كرد، نگذار آنها به خوار كردن تو و كشتن تو راه پيدا كنند، چون امّت پس از من با تو نيرنگ خواهند كرد، جبرئيل به من از جانب پروردگارم چنين خبر داده است. شما نزد آن مرد برويد و آنچه را كه از پيامبرتان شنيدهايد به او بگوييد و او را در كارش در شبهه باقى نگذاريد، تا اين كار حجت بزرگى براى او باشد و كيفر او را وقتى نزد پروردگارش رفت در حالى كه پيامبرش را عصيان كرده و فرمان او را مخالفت نموده، بيشتر كند.
راوى گفت: آنها رفتند و روز جمعه دور منبر پيامبر جا گرفتند و به مهاجران گفتند: همانا خداوند در قرآن با شما شروع كرده و فرمود: «همانا خداوند از پيامبر و مهاجران و انصار درگذشت» پس با شما شروع كرده است.
1- نخستين كسى كه شروع كرد و برخاست، خالد بن سعيد بن عاص بود كه نسبتى با بنى اميه داشت. پس گفت: اى ابو بكر از خدا بترس، تو خود مىدانى كه پيامبر خدا (ص) پيشتر در باره على (ع) چه گفته است، آيا نمىدانى كه پيامبر خدا (ص) به ما كه در روز بنى قريظه دور آن حضرت بوديم و به مردان صاحب منزلت ما فرمود: اى گروه مهاجران و انصار، به شما وصيتى مىكنم آن را حفظ كنيد و من چيزى را به شما مىرسانم، آن را بپذيريد، آگاه باشيد كه على (ع) امير شما پس از من و جانشين من در ميان شما است، پروردگارم اين موضوع را به من سفارش كرده و اگر شما وصيت مرا در باره او حفظ نكنيد و او را يارى نكنيد، در احكام دينتان دچار اختلاف مىشويد و كار دينتان بر شما مضطرب مىشود و بدترينهاى شما بر شما حاكم مىشوند، آگاه باشيد كه اهل بيت من وارثان امر من و قيامكنندگان به امر امت من هستند، خداوندا، هر كس در باره آنان سفارش مرا حفظ كند، او را در جرگه من محشور فرما و از رفاقت من او را بهرهاى ده كه با آن سعادت آخرت را دريابد، خداوندا، هر كس پس از من در باره اهل بيتم بدى كند، بهشت را كه پهنايى چون آسمانها و زمين است، بر وى حرام كن.
عمر بن خطاب گفت: ساكت باش اى خالد، كه تو اهل مشورت نيستى و سخن تو قابل قبول نيست، خالد گفت: بلكه تو ساكت باش اى پسر خطاب، كه به خدا سوگند كه تو خود مىدانى كه با زبانى جز زبان خودت سخن مىگويى و به افرادى جز افراد خودت تكيه كردهاى، و به خدا سوگند كه قريش مىداند كه من از نظر شرافت خانوادگى بزرگترين آنها و از نظر ادب قوىترين آنها و از نظر نام و نشان نيكوترين آنها و از نظر بىنيازى به خدا و رسولش كمترين آنها هستم و تو از نظر شرافت خانوادگى پستترين آنها و از نظر تعداد كمترين آنها و از نظر نام و نشان گمنامترين آنها هستى و با خدا و رسولش رابطه كمترى دارى و تو موقع جنگ ترسو و در قحط سالى بخيل هستى و نژاد پستى دارى و در قريش افتخارى ندارى، راوى مىگويد: خالد او را ساكت كرد و نشست.
2- سپس ابو ذر (ره) برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: اما بعد، اى گروه مهاجران و انصار شما مىدانيد و نيكان شما مىدانند كه پيامبر خدا (ص) فرمود: كار خلافت پس از من مال على (ع) سپس حسن و حسين، سپس در خاندان من از نسل حسين قرار دارد، شما سخن پيامبر خودتان را كنار گذاشتيد و در آنچه به شما تأكيد كرده بود خود را به فراموشى زديد؟ و تابع دنيا شديد و نعمتهاى آخرت را ترك كرديد. همان جايى كه سراى جاويدان است و بنيان آن خراب نمىشود و اهل آن اندوهگين نگردد و ساكنان آن نمىميرند، و چنين بودند امتهايى كه پس از پيامبرانشان كافر شدند و (دين خدا را) تبديل كردند و تغيير دادند و شما دقيقا همانند آنها شديد، به زودى وبال كارتان را خواهيد چشيد و خداوند بر بندگانش ستمكار نيست، سپس گفت:
3- آنگاه سلمان فارسى (ره) برخاست و گفت: اى ابو بكر! وقتى قضاوتى براى تو رسيد، به چه كسى كار خود را واگذار مىكنى؟ و وقتى از آنچه نمىدانى پرسيده شدى، به چه كسى پناه خواهى برد؟ در حالى كه در ميان قوم، دانشمندتر از تو و در كار خير، كاراتر از تو و سرافرازتر از تو، و از نظر پيشينه و خويشاوندى به رسول خدا (ص)، نزديكتر از تو وجود دارد؟ او به شما تأكيد كرد و شما سخن او را رها كرديد و سفارش او را از ياد برديد، بزودى هنگامى كه قبرها را زيارت كرديد كار بر شما روشن خواهد شد، در حالى كه پشت تو از سنگينىها سنگين شده است. اگر آن را به قبر خود حمل كنى به پيشينه خود برگردى، پس اگر به سوى حق برگشتى و در باره اهل آن با انصاف رفتار نمودى، اين كار باعث نجات تو خواهد بود در روزى كه به عمل خود نيازمندى و در گودى قبر با گناهانت از آنچه انجام دادهاى تنها ماندى، تو همان را شنيدى كه ما شنيديم و همان را ديدى كه ما ديديم ولى اين كار تو را از آنچه مىكنى باز نداشته است، در باره خود از خدا بترس كه كسى كه بيم داده شد، عذر او پذيرفته نيست.
4- سپس مقداد بن اسود (ره) برخاست و گفت: اى ابو بكر! از جايگاه خود تجاوز مكن و وجب خود را با اندازه ميان انگشت ابهام و سبابه مقايسه كن (يعنى از حد خود تجاوز مكن) و به خطاى خود گريه كن كه اين در زندگى و مرگ براى تو مناسبتر است و اين كار را به آنجا كه خدا و رسولش قرار داده بازگردان، به دنيا تكيه مكن و با فرومايگانى كه مىبينى، به خود مغرور مباش، به زودى دنياى تو خراب خواهد شد و به سوى پروردگارت بازخواهى گشت و او مطابق با عملت به تو جزا خواهد داد، تو خود مىدانى كه اين كار از آن على (ع) است و او پس از پيامبر صاحب آن است، همانا تو را نصيحت كردم، اگر تو نصيحت مرا بپذيرى.
5- سپس بريدة الأسلمى برخاست و گفت: اى ابو بكر! فراموش كردى يا خودت را به فراموشى زدى يا خودت را فريب دادى؟ آيا به ياد نمىآورى هنگامى را كه پيامبر خدا (ص) به ما فرمان داد كه به على (ع) به عنوان امير مؤمنان سلام بدهيم در حالى كه پيامبر در ميان ما بود؟ از پروردگارت بترس و پيش از آنكه نتوانى، نفس خود را درياب و آن را از هلاكت نجات بده و اين امر را رها كن و آن را به كسى كه شايستهتر از توست واگذار، و به گمراهى خود اصرار مورز، و برگرد كه مىتوانى برگردى، به تحقيق كه من تو را نصيحت كردم و آنچه نزد من بود به تو گفتم، پس اگر بپذيرى موفّق مىشوى و هدايت مىيابى.
6- سپس عبد اللَّه بن مسعود برخاست و گفت: اى گروه قريش! شما مىدانيد و نيكان شما مىدانند كه اهل بيت پيامبرتان به آن حضرت از شما نزديكترند، و اگر شما اين كار را به سبب نزديكى به پيامبر خدا (ص) ادعا مىكنيد و مىگوييد: ما سابقهدار هستيم، خاندان پيامبرتان از شما به پيامبر نزديكتر و از نظر شما سابقهدارترند و على بن ابى طالب (ع) صاحب اين امر پس از پيامبرتان است، پس آنچه را كه خدا براى او قرار داده به او بدهيد و به گذشتههاى جاهلى برنگرديد كه از زيانكاران خواهيد شد.
7- سپس عمّار ياسر برخاست و گفت: اى ابو بكر! براى خود حقى را قرار مده كه خدا آن را به غير تو داده است و نخستين كسى مباش كه پيامبر خدا (ص) را نافرمانى كرد و در باره خاندان او به مخالفت برخاست و حق را به اهل آن برگردان تا بار تو سبك شود و وبال تو كم گردد و در حالى با پيامبر ملاقات كنى كه او از تو راضى است، سپس به سوى خداوند رحمان بازگردى، و او تو را مطابق عملت محاسبه كند و از آنچه كردهاى از تو بپرسد.
8- سپس خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين برخاست و گفت: اى ابو بكر! آيا نمىدانى كه پيامبر خدا (ص) شهادت مرا به تنهايى قبول كرد و كس ديگرى را جز من نخواست؟ گفت: آرى مىدانم. گفت: خدا را شاهد مىگيرم كه از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: خاندان من ميان حق و باطل جدايى مىاندازند و آنان پيشوايانى هستند، كه بايد به آنان اقتدا شود.
9- سپس ابو الهيثم بن تيهان برخاست و گفت: اى ابو بكر ما شهادت مىدهيم كه پيامبر خدا (ص) على (ع) را بلند كرد و انصار گفتند: او را جز براى خلافت بلند نكرده است و بعضىها گفتند: او را بلند نكرد مگر براى اينكه مردم بدانند كه او ولىّ هر كسى است كه پيامبر مولاى اوست، پس فرمود: همانا اهل بيت من مانند ستارگان هستند آنها را پيش بيندازيد و از آنان پيشى نگيريد.
10- سپس سهل بن حنيف برخاست و گفت: شهادت مىدهم كه از رسول خدا (ص) بر منبر شنيدم كه فرمود: پيشواى شما پس از من على بن ابى طالب است، و خيرخواهترين كس براى امت من است
11- سپس ابو ايوب انصارى برخاست و گفت: در باره خاندان پيامبرتان از خدا بترسيد و اين كار را به آنان بازگردانيد، شما هم مانند ما در جاهاى متعدد شنيدهايد كه پيامبر فرمود: آنها به خلافت اولىتر از شما هستند، سپس نشست
12- آنگاه زيد بن وهب برخاست و سخن گفت و گروهى پس از او برخاستند و مانند او سخن گفتند، شخص موثقى از اصحاب رسول خدا (ص) خبر داد كه ابو بكر سه روز در خانهاش نشست، روز سوّم محمد بن خطاب و طلحه و زبير و عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عرف و سعد بن ابى وقاص و ابو عبيده جراح هر كدام همراه ده نفر از مردان قبيلهشان در حالى كه شمشيرها را برهنه كرده بودند، آمدند و ابو بكر را از منزلش بيرون آوردند و به منبر بالا بردند و گويندهاى از آنان گفت: به خدا سوگند اگر از شما كسى برگردد و دوباره آن سخنان را بگويد، شمشيرهاى خود را از او پر مىكنيم، پس آنها در خانههايشان نشستند و پس از آن كسى سخن نگفت.
الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، الخصال، ص461- 465، تحقيق: علي أكبر الغفاري، ناشر: جماعة المدرسين في الحوزة العلمية ـ قم، 1403هـ ـ 1362ش
این است روایتی که شما به عنوان سند اجماع در سقیفه آوردید
شما جواب این اصحاب درجه یک پیامبر را چه خواهید داد؟
وقتی صحیح بخاری میگوید امام علی علیه اسلام و بنی هاشم تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکردند و با ظلم و زور آنها مبارزه کردند شما چه پاسخی دارید؟
مگر امام علی علیه السلام جزو اهل بیت نبود؟ مگر پیامبر طبق حدیث ثقلین که در صحیح مسلم آمده اهل بیت را در کنار قرآن قرار نداده است؟؟
پس چرا برخلاف رفتار اهل بیت عمل میکنید؟؟
مگر پیامبر خطاب به علی علیه السلام نفرموده است: علی مع الحق و الحق مع العلی؟؟
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبَّادٍ الْمَكِّيُّ، حَدَّثَنَا أَبُو سَعِيدٍ، عَنْ صَدَقَةَ بْنِ الرَّبِيعِ، عَنْ عُمَارَةَ بْنِ غَزِيَّةَ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي سَعِيدٍ، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ بَيْتِ النَّبِيِّ (ص) فِيْ نَفَرٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنْصَارِ، فَخَرَجَ عَلَيْنَا فَقَالَ: «أَلا أُخْبِرُكُمْ بِخِيَارِكُمْ؟» قُلْنَا: بَلَى. قَالَ: «خِيَارُكُمُ الْمُوفُونَ الْمُطَيِّبُونَ، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْخَفِيَّ التَّقِيَّ»
قَالَ: وَمَرَّ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ: «الْحَقُّ مَعَ ذَا، الْحَقُّ مَعَ ذَا»
أبو يعلي الموصلي التميمي، أحمد بن علي بن المثني (متوفاى307 هـ)، مسند أبي يعلي، ج2، ص318، ح1052، تحقيق: حسين سليم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولى، 1404 هـ – 1984م.
الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاى360هـ)، الشريعة، ج4، ص1759 و ص2092، ح1583، تحقيق الدكتور عبد الله ب
عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن - الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، 1420 هـ - 1999م.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج16، ص147، ح3945، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية - 1419هـ.
ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص449، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.
السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج4، ص258، طبق برنامه الجامع الكبير.
الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاى975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج11، ص285، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.
مگر امام علی علیه السلام که جزو اهل بیت بود و در آیه مباهله خداوند او را نفس پیامبر خطاب کرد در صحیح مسلم خطاب به عمر و ابوبکر نگفته است کذاب خائن دروغگو و حیله گر؟؟؟
فلمّا توفّی رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم ، قال أبو بکر: أنا ولی
رسول اللّه ، ... فقال أبو بکر: قال رسول اللّه صلى الله
علیه وسلم : نحن معاشر الأنبیاء لا نورث، ما ترکناه فهو صدقة، فرأیتماه کاذباً
آثماً غادراً خائناً ،... ثمّ توفّی أبو بکر فقلت: أنا ولیّ رسول اللّه صلى اللّه
علیه وسلم و ولی أبی بکر، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً
صحیح مسلم ج 5 ص 152، کتاب الجهاد باب 15 حکم الفئ حدیث 49، فتح
الباری ج 6 ص 144.
یادمان باشد پیامبر فرمود امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشود و از این 73 فرقه فقط و فقط یک فرقه است که به بهشت میرود
قالَ رَسُول اللَّه صلي الله عليه و آله وسلم سَتُفترق اُمّتي ثَلاث و سبعين فرقة ، واحدة منها ناجية و ثنتان سبعون في النار
حاكم نيشابوري در المستدرك ، ج 4 ، ص 30 ، وابن حزم در محلي ، ج 1 ، ص 62 و ج11 ، ص103 ، و طبراني در المعجم الكبير ، ج18، ص51، و هيثمي در مجمع الزوائد ، ج1، ص430 ص448، ومتقي هندي در كنز العمال ، ج1، ص 209 - 212 شيخ طوسي رحمه الله در الرسائل العشر ، ص 12، و محمد بن حسن بن مطهر الحلّي در ايضاح الفوائد ، ج 1 ، ص 8 و شيخ حر عاملي در وسائل الشيعه ، ج 18 ، ص 31 ، وعلامه مجلسي در بحار الانوار ، ج 36 ، ص 336 ، ح 198 و و . . .
امت من به هفتاد وسه فرقه تقسيم مى شوند ، كه يك فرقه اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه در آتشند